تبليغاتX
آوای رها
 

وقتی شاعرم کردی

باید می دانستی

که عشق

اگر گرم می کند

ذاتش سوزاندن ست 

بلند نمی خندم

تا غمها

راه خانه ام یاد نگیرند

مسافری که

اشکهایش را

توی چمدان بست و

رفت

با من آشنا بود

به خیالت

پر زدن کار من نیست

بی چیزتر از آنی

که هواداشته باشی

از لباس عروس

فقط سپیدی اش

به مو هایم رسیده

گرچه پاهایم را

روی زمینت

محکم کردم

اما زمینت روی هوا بود

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 9:55  توسط راضیه احمدزاده |